سلام دوست عزیز خوش اومدی... امیدوارم از وبلاگ من خوشت بیا و مهمون همیشگی منای تنها باشی... لطف میکنی اگه نظرت رو درباره وبلاگ و مطالبش بیان کنی و منو در بهتر کردن وبلاگ یاری کنی... موفق و سربند باشی...
من سرم توی کار خودم بود ..

بعد یه روز یه نفر رو دیدم ...

اون این شکلی بود !

ما اوقات خوبی با هم داشتیم ..

من یه کادو مثل این بهش دادم

وقتی اون هدیه من رو پذیرفت، من اینجوری شدم!

ما تقریبا همه شب ها، با هم گفت و گو می کردیم .

و این وضع من توی اداره بود ..

وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند ..

و من اینجوری بهشون جواب می دادم ..

اما روز والنتاین، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه..

و من اینجوری بودم ...

بعدش اینجوری شدم ...

احساس من اینجوری بود ..

بعد اینجوری شدم ...

برچسب:
نویسنده: mona